تبليغاتX
::- دختران بجنوردی-::

::- دختران بجنوردی-::
 
 

سلام به همه دوستای  عزیز و بهتر از جانمان به قربانت ولی حالا چرا...!!!

از اونجایی که ما زمانی این وبلاگ رو ساختیم که دانشجوی  کاردانی بودیم و حالا فارغ التحصیل شدیم  (همین تابستون  تموم کردیم)و  قورباغه های پرس شده هامون( استعاره ازکارت دانشجویی) پانچ شد و بعد از گرفتن یک مراسم باشکوه و پوشیدن لباس های فارغ التحصیلی   و اعطای مدرک ، با مقطع کاردانی وداع کردیم.

ما 3 تا تصمیم گرفتیم که  از همین الان تا زمانی که کارشناسی قبول شیم و وارد یه دانشگاه جدید شیم و مطالب و خاطره های اون زمان رو بنویسم   ، تمام خاطره هایی که از زمان کاردانی جا مونده بود که خیلی هم زیاد هستن رو به ترتیب از همون اول قبولی تا زمانی که   فارغ التحصیل شدیم  رو تو این وبلاگ رو بنویسم  و تقریبا چیزی جا نمونه  تا وقتی که ایشاله  باز دوباره کنکور رو شکست بدیم و  یه بار دیگه  وارد دانشگاه بشیم .

خب بریم سر اولین خاطره....... که مربوط میشه به من (ساناز ) و نادیا......

تابستان 86 بود که  بعد از اینکه 5 مرداد کنکور رو دادیم  منتظر اعلام نتایج بودیم .. برعکس هرسال که حتما حتما تا 5 یا 6 شهریور نتایج اعلام میشد .... همون سال خیلی دیر نتایجو زدن... ما هم که بی صبرانه منتظر بودیم  اخهاگه قبول نمیشدیم  اتفاق های بد ی رخ میداد و خانواده ها ما رو ابگوشت میکردن  اگه قبول نمیشدیم .. آخه هزینه هم کرده بودیم خیلی...واسه همونم از همون اول  شهریور  دیگه  روزی یه بار میرفیتم سایت سنجش... من یکی که دیگه بس رفته بودم کم کم بیخیال شدم... دقیقا روز 23 شهریور که اولین روز ماه رمضون هم بود .. من که خیلی کار داشتم همون روز اصلا پیگیر نشدم ببینم این یارو ها بلاخره برگه های ما رو امضا کردن یا نه... .. ساعت 9 شب بود و من خواب بودم که یهو خواهرم  منو بیدار کرد که پاشو نادیا زنگ زده می گه  نتایج رو سایته...

منو بگی  اصلا نفهمیدم کی  سیستم رو روشن کردم .و سریع رفتم سنجش.... شماره کارت خودم رو وارد کردم و همون چند ثانیه که بعد از وارد کردن شماره تا اعلام نتایج 20 بار سکته ناقص و کامل زدم تا اینکه  کلمه زیبای قبولی  رو توی سایت دیدم... حالا  بماند  کارای عجیب الخلقه ای که  انجام دادم... پرش  در جهت سقف خونه در حد 3 متر... جیغ و جیغ و ... خلاصه... ولی خداییش زحمت کشیده بودیم و خیلی خونده بودیم و همون جایی و  همون چیزی که میخواستیم شد....

بریم سر اصل مطلب.. نادیا  که بعد از زنگ زدن  به خونه مون.. منتظر جواب بود . بلافاصله خودش زنگ زد و بهش گفتم  که من قبول شدم .. گفت که سیستم اون خطا میده و خلاصه نتونسته ببینه نتایج رو .. و شماره کارت  خودشو داد تا واسش نگاه کنم...

ما که بیشتر از اینکه قبولی مهم باشه قبول شدن توی یه دانشگاه اونم با هم مهم بود... سریع واسش نگاه کرد و خیلی هول بودم .. و خوشبختانه اونم قبول شد... وقتی زنگید که بپرسه چی شده..  من گفتم مال تو خطا میده نمیدونم چرا...بهتره چند دقیقه بعد نگاه کنی یا اصلا فردا برو نگاه کن... نادیا که  از لحنم متوجه شد خبریه... با نارحتی گفت : قبول نشدم مگه نه؟

من هم با ناراحتی گفتم  خودتو ناراحت نکن...  و کلی دلداری دارم که  بخون سال بعد قبول شی... مامانم هم میگفت نگو گناه داره...ولی من که گفتم مگه چند بار از این سوژه ها  تو سال اتفاق می افته؟؟؟؟....  دیدم که نادیا بلند بلند  گریه کرد...  باباش از اونور میگفت  چی شده؟.... من که دیدم اینجوری شد.. هر چی بهش میگم بابا شوخی کردم ... بخدا دروغ گفتم قبول شدی.. ولی مگه باور میکرد.. با بدبختی آروم کردمش.... ولی خیلی حال کردم.....

رویا هم که اون موقع  تو مشهد بود و از کافی نت  های مقدس  اونجا دیده بود نتیجه قبولی رو...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مهر1388 توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::

سلام دوست من در اين سايت حتما ثبت نام کن ضرري نداره

اين ايمل رو چند روز پيش يکي از دوستان برام فرستاد . ميگفت که حقيقت داره و خودش براش اتفاق افتاده . بنظر عضو شدن ضرر نداره چون هيچ هزينه اي نداره . البته کامل موضوع رو توضيح داده .خودم هم که فکر کردم ديدم اين شرکت با اينکار نشون ميده به شرکتهايي که تبليغ براشون ميکنه ، که نعداد زيادي از سايتش و کالا ها بازديد کردند و در تبليغات موفق بوده و هزينه قراردادي هم که با اين شرکتها بسته ميره تو جيبش . و در اين بين به اونايي هم که بتونند براش تبليغ کنند يعني امثال ما ، هديه و جوايزي ميده . . . بنظر کاملا منطقي مياد و ضرري براي ما نداره چون مجاني است .
.......................................................................................
اين هم اون ايملي است که گفته بودم

سلام
يک ماه پيش به من ايمليي اومد که باور نکردم چي بود
موبايل رايگان همينطور هست من هم باور نکردم
خوندم و عضو شودم حالا ديروز گوشي برام اومد به خاطر همين ميگذارم تا شما هم عضو بشين مدت اومدن گوشي حدود 3 هفته هست گوشي که من انتخاب کرده بودم ايفون 16گيگ

ثبت نام (براي دريافت هديه رايگان موبايت؛گيم،تلوزيون و .... )

دروغ نيست واقعيت داره

عضويتش هم رايگانه (به نظر من که هيچ ضرري نداره

چرا اين شرکت هداياي مجاني مي دهد ؟

اين شرکت در واقع يک شرکت تبليغاتي است که توسط شرکت هاي بزرگي همچون اپل، نوكيا، سوني اريكسون، سامسونگ و ... پشتيباني مي شود و در واقع براي آنها تبليغ ميکند که خرج اين گونه تبليغات بسيار کمتر از تبليغات در تلويزيون هاست..

شما فقط با زير مجموعه گيري مي توانيد گوشي موبايل،کنسولهاي بازي، mp3 player و ... دريافت کنيد.

مثلا k800 :براي گرفتن اين گوشي نياز به 13 زير مجموعه دارين يعني شما 13 تا دوست ندارين?

اگر n95 بخواي 37 نفر بايد زير مجموعه جمع کني .

هر گوشي که بخواي يه تعداد خاصي بايد زيرمجموعه جمع کني که بالاترينش 45 نفره .

به نظر من که آشنا و دوستان شما بيش از 45 نفر هم هستند . تازه آنها هم يک گوشي رايگان ميگيرند .

*****************************************************

مراحل كار:

ابتدا بايد با استفاده از لينك زير وارد سايت xpango بشيد :

http://www.xpango.com?ref=91957254

بعد بر روي چيزي كه مي خواهيد انتخاب كنيد (موبايل- ام پي تري پلير-کنسول گيم- HDTV)كليك كنيد


سپس روي گزينه ي Sign up Now كه با رنگ زرد در بالاي صفحه نوشته كليك كنيد

يا

ثبت نام

وبعد طبق مراحل زير عمل کنيد

:First name نام خود را بنويسيد.

:Last name نام خانوادگي خود را بنويسيد.

:Emailآدرس ايميل خود را وارد كنيد. (ايميل شما بايد واقعي باشد چون براي تكميل ثبت نام بهش نياز داريد)

:Password براي خود پسورد انتخاب كنيد.

:Address1آدرس خود را دقيق به انگليسي بنويسيد.

نوشتن آدرس پستي خود به انگليسي را درست ياد بگيريد چون موبايل يا هر پکيج ديگري که انتخاب کرده ايد به آدرستان ارسال خواهد شد:

لازم نيست در اين قسمت نام شهر، استان، کد پستي و ... را وارد نمائيد، در فيلدهاي پائين تر مي توانيد آنها را درج کنيد:

:Town/Cityشهر خود را بنويسيد.

:County/Stateنام استان خود را بنويسيد.

Country: نام كشور خود را انتخاب كنيد.

:Free Giftنام هديه را انتخاب كنيد،

:Post Code/Zipدر اين قسمت كد پستي منزل خود را وارد كنيد.

:Referral IDدر اين قسمت كدي وجود دارد به آن دست نزنيد


در قسمت Term and Condintion يك تيك بزنيد

نحوه پر کردن فرم ثبت نام

توجه : اگر کد نوشته نبود يعني ثبت نام شما ناقص است و دعوتنامه نداريد و ثبت نام شما اعتبار ندارد .


اگر در هنگام ورود مشخصات مشكلي پيش نياد، به ايميلتان آدرسي مياد بر روش كليك كنيد تا ثبت نامتون تكميل بشه و بعد وارد صفحه اي خواهيد شد كه لينك زير مجموعه گيري شما در آن موجود است. شما بايد اين لينك را به افراد بدهيد و اگر كسي با اين لينك ثبت نام كند زير مجموعه ي شما خواهد شد. بعد از اينكه كسي در زير مجموعه ي شما قرار گرفت و فعال شد(زير مجموعه گرفت) 1 امتياز به شما داده مي شود و شما بعد از كسب امتيازهاي لازم براي دريافت پكيج انتخابي مي توانيد آن را درخواست بدهيد تا ارسال شود.

بعد اين ديگه به شما بستگي داره که چه کار مي کنين.و چند نفر رو ميتونيد زير مجموعه خود کنيد



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 مهر1388 توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::
وای خدای من چه کیفی داشت اومدن ماه مهر

لباسای نو کیف و کفش و دفتر و قلم

جلد کردن کتاب و دفترا

روز اول و آشنایی

سرود صبحگاهی ، در رفتن از سر صف ، مبسر بازی و قلدری وایییییییییی زنگای تفریح 

اردوهای بابا امان (از سال اول ابتدایی تا سوم دبیرستان فقط بابا امان)

 خواب موندنا  

ولی حالا چی؟؟؟ نه ذوقی نه اشتیاقی نه دفتر و کتابی 

واسه ما که ماه مهر امسال وجود نداره حالا خدا کنه حداقل سال بعد دوباره بریم تو جمع دانشجو ها

چشم به هم زدیم دوران زیبای دانشجویی هم تموم شد 

هی به این دو تا گفتم بابا بیاین ترمی 4 واحد برداریم تا حالا حالا ها دانشجو باشیم گوش نکردن

حالا باز پشت کنکوری و هزار تا بد بختی

 باز آمد بوی ماه مدرسه

بوی بازی های مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان

بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی

می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم زشوق بچه ها

اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط

خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید

از سرود صبحگاه مدرسه

قیصر امین پور شهریور۶۳



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 شهریور1388 توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::
فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه مسلموناااا.... و  امیدواریم بتونیم میهمان های خوبی  باشیم توی این مهمونی..

توی این پست تصمیم داریم  یه خورده محاوره ای کار کنیم یعنی  از اونجایی که  ما ایرانی هستیم و مسلمون هستیم و حتی باوجود  روزهای  گرم و طاقت فرسا  تمام سعی مونو میکنیم تا  این چیزا باعث نشه عقایدمونو کنار بزاریم ... انشالله.. که همینطور میمونه...

خب خواستیم کاری بکنیم که اگه حوصله تون سر رفت  و تخمه هم که نمیتونید بشکنید  (البته امیدواریم) و تصمیم گرفتید برین  اینترنت ، حالا این وسط  توفیقی شد و  یه سری به وبلاگ ما زدید ـ خالی از لطف نباشه... یه چند تا خاطره هست راجع به ماه مبارک که اینجا براتون میگیم .. شمام اگه خاطره ای راجع به ماه رمضون  داشتید میتونید تو نظرات برامون بگید و ما هم توی همین پست با اسم خودتون  ثبت میکنیم..!!

       

خاطره شماره 1)     ---- مربوط به ساناز --------

از اونجایی که ما خونواده ای همه مون حساسیت زیادی نسبت به خواب داریم و تقریبا دو سوم روزمون رو توی خواب غفلت به سر می بریم  .این موضوع رو  تقریبا بیشتر دوستام می دونن که به تماس تلفنی  بعد از ساعت 9 شب  پاسخ داده نمیشه و یه جورایی میس کال میشه... رو همین حساب دوستامم  تمام کارهاشونو واسه قبل 9  تنظیم میکنن.   این  موضوع خواب زیاد درد سر ساز نیست واسه ما ـ تنها معزلش همین ماه رمضون هاست که  گریبان گیر ما میشه  .گفتم که اگه  ما ساعت خواب واقی مون که چیزی حدود  11 ساعته ( از ساعت 9 نیمه شب تا  ساعت 8 کله صبح )  به طور کامل  طی نشه  و یه خلل ایجاد بشه ،؛ دیگه تمومه .یعنی اون روز واسه ما روز  نمیشه. چون که ما حساسیم  و اون خلل باعث میشه  تمام حس ما رو به هم  بزنه.

خلاصه....شب های  اول ماه رمضون  که همین دیشب هم بود  مساویه با شب اول قبر...

سال های قبل  همیشه مامانم  دو ساعت زود تر بیدار میشد تا ما رو بیدار کنه .. ما هم که دنیا رو اب ببره ما رو خواب... به زور و بدبختی  ـ ثانیه نود   با چشم های بسته یه چیزی میخوریم و  به خواب ادامه میدیم. ولی خدایش مامانم دیگه خسته شده بود از این وضعیت ـ تا اینکه از پارسال نقطه ضعف مارو پیدا کرد و دمار از روزگار ما در آورده ...

من خودم به شخصه  یکی از دلایلی که عمرا اگه ظهر ها بخوابم اینه که ـ میگم مگه آدم با این همه نور خوابش می بره؟

نقطه ضعف ما نوره...  ما توی اتاقمون که میخوابیم یه مهتابی هست که  وقتی روشن میکنیم تا چند دقیقه   صدای بدی  میده و نور مزخرفی داره .. مامانم  یه نیم ساعت مونده به   اذان صبح ، فقط یه تک و پا میاد بی زحمت اون مهتابی رو روشن میکنه بعد با خیال راحت میره ... مام که دو مین نگذشته  سریع ألم میشیم . به همین سادگی .. به همین خوشمزگی ...!!!

حالا چیزی که این وسطه اینه که  نمیونمیم چه  رازی تو ی  این مهتابی هست که هر بار اقدام میکنیم به تعویض کردنش .. نمیشه !! علتش رو باید  تماس بگیریم  جومونگ به همراه گروهش . بیان کشف کنن....!!!

       

خاطره شماره ۲)     ---- مربوط به اعتکاف از زبان رویا --------

آخرای تابستون بود وما زمان انتخاب واحد مون....

ما 3 تا مثل همیشه با هم دیگه رفته بودیم دکمون که یهو دیدیم روی ستون چسبانیده بودن::مراسم پر فیض اعتکاف زمان:   .........  مکان:..........  بدو بالام جان

ماهم که کشته مرده این جور چیزا (البته نه به خاطر روحانی بودنش به این دلیل  که 3 شب با هم دیگه بودیم)

ذوق کرده بودیم حسابی . رفتیمو تو اتاق بسیج فوری فوتی ثبت نام کردیم و گزینش شیدیم(اخراجی ها) و اومدیم خونه.

روز های انتظار به سر رسید تا روز موعود فرا رسید ساک هامون  برداشته بودیم و شاد و شنگول راهی شدیم

شب اول تازه از راه رسیده بودیم و هنوز مراسم گرم نشده بود  یه نگاهی به اطراف انداختم و گفتم :ببین همه

فلاکس چای اوردن ، میوه اوردن ، زولبیا  ، بامیا و............  منو میگین دهنم  آب افتاده بود کلی غر زدم سر رفقا که چرا ما نداریم از این چیزا با هر بدبختی بود پاهامو کوبیدم به زمین که هر چی نباشه باید فلاکس چای باشه

خلاصه زنگ زدیم و  به خانواده محترمه و مکرمه گفتیم تا واسمون  1 فلاکس اوردن

خوب فلاکس اومده بود بقیه چیزا چی؟؟هر چی گفتم بابا بیاین بریم و برگردیم اینا رفته بودن تو حس که مگه اومده اینجا بخوری  ؟؟؟دل بیچاره من غمگین و در حسرت تن به خواسته این دو رفیق نامرد داد

 با هر بدبختی بود شب سپری شد و سحر رسید غذایی نه چندان خوب و نه چندان بد برامون اوردن ما که شرو ع  کردیم به خوردن وقتی سرمون رو بالا گرفتیم دیدیم هیچکی نخورده و میگن غذاش بو گندویه بعضی ها هم که خانواده هاشون واسشون غذا اورده بودن و .........

سه روز با حسرت هی به اینا نگاه کردمو و قبطه خوردم تا روز سوم  اخرین افطار آینا واسمون  همراه افطاری سیب و زولبیا و بامیا آورده بودن اونا می دونستن یه چشمی  اینجاها داره می گرده(خدا خیرشون بده)

روز  اخری دلمونو  شاد کردن  منم  یه دونه دوغ یه دونه سیب  و ...  با این عنوان که متبرکه برداشتم و داخل ساکم گذاشتم این رفقای  نامرد نمی ذاشتن و می گفتن بی کلاسیه من که گوش ندادم  یکی از بر و بچ هم کل سه روز رو خوابید و عقده هاشو خالی کرد

     

خاطره شماره ۳)     ---- مربوط به نادیا--------

از وقتی که با ساناز و رویا آشنا شدم 3سالی داره میگذره اولین سالی که داشتم روزه میگرفتم باهاشون  هنوز با ویژگیهای خاصّشون آشنا نبودم

اولهاش که سانازجون رودربایستی گیر میکرد بماند... اما کم کمک که روش باز شدــــ»

 نامرد میگفت: وااااااای من تو رو مثل یه مرغ چاق و چله میبیبنم!!! کی باورش میشه؟  راستش  منم که بیشتر گیاه خوارم و اصلا رابطه ای با گوشت و این چیزا ندارم از خودم بدم اومد زدم به سیم آخر و تصمیم گرفتم برم غزه...

بهش میگفتم خب سحری خوب بخور تا به این جسم  نهیفت فشار نیاد ، میگفت خوب واسم سخته سحری بیدار شم، واسه همین شب که شام 6بشقاب الی یک دیگ غذا میخورم تا سحری اگه خواب زیاد بهم فشار آورد بیدار نشم

اما در مقایسه با اون رویا جونه که حتی حاضره از اینو اون پول بگیره و واسه دیگران هم روزه بگیره××× بگو ماشاالله××× ***چشم نخوره بچّـــــــــــم***

منم که تحملم در حد معموله و سعی میکنم روزه غذا نداشته باشم اما دوران ابتدایی که اکثرشو نگرفتم میترسم اگه بمیرم (البته کدوتنبل بجنورد آفت ندااااره) برم جهنم واسه همین جون به عزرائیل و اسماعیل و... نمیدم اما خوب دیگه احتیاط شرط نقل و نباته( ببخشید منظورم همون عقله)

راستی من اون شب خواب دیدم این ساناز اینقدر روزه گرفتن بهش فشار آورده که داشت باخدا دردودل میکرد و میگفت:

خدایا ماه رمضون رو مثل المپیک هر 4سال یک بار و اونم تنها دریک کشور برگزار کن!!! منم که میخواستم اذیتش کنم الکی گفتم :

شنیدی به علت استقبال روزه داران عزیز، ماه مبارک رمضان تا پایان مهر ماه تمدید شد!!!

ساناز رو میگی، پس افتاد... منو رویا جون هم بهش میخندیدیم

  • راستی اطلاعیه جدید=  توجه:    توجه: Danger که نه، تانکر هم که نه، اما خوب دیگه دقت کنید

 توی صفحه اصلی سایت دکه ی ما که دانشکده  دخترانه هستش تعداد دانشجویان رو نوشتن :

۹۹۲ دختر و ۱ پسر،  والا ما که هر چی توی این ۲ سال چشم چرخوندیم و گردوندیم  محض رضای خدا یه پسر پیدا نکردیم. خب دیگه اینم یه سوتی دیگه از دکه ماست که نه ولی دوغ هم که نه اما سرشیره

اگه باور ندارید برید سایت دانشگامون نیگاه کنین:     http://afdb.ac.ir/Index.aspx

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اطلاعیه: توجه

اون بالا نوشته بودم یه سوتی از دانشگامونو (تعداد دانشجویان پسر یکیه!)

احتمالا باز مسئولین دانشکده وبمونو دیدن و این سوتی در حد تیم ملی رو رفعش کردنو آمار جدیدو نوشتن:

آمار جدید کل دانشجویان:  983    دانشجویان پسر:  0

آمار قبلی: کل دانشجویان 993   دانشجویان پسر:   1

نمیدونستم اون یه پسر توی دانشکده به اندازه ۱۰نفر جامیگیره آخه آمار قبلی سایت ۹۹۳بود با حذف اون یه پسر به ۹۸۳ رسید

این طفلیا هر کار میکنن مثلا میخوان ابروشو درست کنن میزنن چششو هم کور میکنن

******ــــــــــــــــــــ ما۳تاخفن ــــــــــــــــــــ******



نوشته شده در تاريخ شنبه 31 مرداد1388 توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::

قلب هایمان پیمانه کوچیکی است برای هضم مشکلات....!!!

نمیشه دقیقا گفت که مشکل این دنیا از کجاس ؟ از آدام هاشه یا از  خودشه؟؟ مثلا اگه مستطیل می شد به جای دایره، شاید  این مشکلات حل می شد... اخه از اونجایی که کره زمین گرده ... اگه دو نفر با هم قهر باشن  در هر راستایی که حرکت کنن باز به هم می رسن .. این قانون 5 نیتون بود که به استحضار رسید .. از خودمون که در نیاوردیم..!!!!

از خاص ترین مشکلات توی جامعه میشه به مشکلات بین دو جنس مخالف اشاره کرد که اگه بخایم راجع بهش  فقط یه نگاه اجمالی بندازیم یه چند صد سالی توش گرفتاریم.. واسه همونم  ما به عنوان یکی از دو طرفین این مشکلات  میخایم با ذکر چند مثال  واقعی از دو رو بر  واقعا یه دلیل منطقی واسه حل این همه   دردسر پیدا کنیم....

به عنوان مثال: یه بار  ما  اومدیم کنار ایستگاه خط واحد تا خواستیم رو صندلی بشینیم ..  چون هیچ کسی روی صندلی هاش ننشسته بود و فقط یه پسر که اونم گوشه اونور بود و ما اینور خواستیم بشینیم .. تا نشستیم پسره خودشو کشید ته صندلی....

حالا بیا به اینا چیزی نگو.. خب مرد حسابی  این کارت یعنی مثلا خیلی  مثبت تشریف داری؟  به نظر ما که خواست ابراز وجود کنه وگرنه بین ما کلی فاصله بود....شایدم ترسید اونو بخوریم..!! الله و اعلم...

مثال 2:داشتیم از پیاده رو  میرفتیم و مشغول حرفیدن بودیم... کلا ما وقتی تو خیابونیم  بس می ریم تو کف حرف زدن که حتی اگه مامان ها مونم ببینم متوجه نمیشیم... همون جوری که می رفتیم... یه مرده که از خیابون داشت میرفت که معلوم نیس ماشینه   که داره از تو خیابون می ره... برگشته به ما میگه: همچین بگیرم بزن شما دو تا رو که..."

جل الخالق....مام گفتیم : تنت میخاره مگه...؟؟؟

مثال3:میگن بپا  میز ریاست نگیردت ... اینم شده یه معزل تو جامعه ما ایرونی ها...!!!!

یکی از بزرگترین و به اصطلاح جا افتاده ترین اداره ها که شاید  اگه کسی بهت بگه فلان  اداره ( اسمش بهتره مجهول بمونه اخه باعث شرمه) زنگ زده گفته پاشو بیا کارت داریم: همون جا 3 تا سکته ناقص  بزنی...!!!

 از قضا روزی گرگی به گله زد و یه مدت کارت تو همون اداره گیره و  مجبوری بیای و بری البته نه به عنوان یه ارباب رجوع .. بلکه به عنوان یه  کارمند موقت...

حالا دو ماه از اون موضوع رد میشه  و کارت تموم شده با اون اداره  ،ولی همچنان  مزاحم های تلفنی شون که از همون مقام ریاست ها گرفته تا  کارمند های معمولی  واست وجود داره....تازه جالبیش اینه که همه این افراد هم از تلفن های داخلی همون اداره مزاحم میشن نه از تلفن همراه شخصی...  این ها رو باید کجا نوشت...!!! توی نامه ریاست جمهوری نوشتم پاک شد... اخرش توی قلبم نوشتم...

مثال4: این مکان فرهنگی که میگن  دقیقا کجاس؟

یعنی مکانی که همه توش حرف از فرهنگ میزنن اره...فکر کنیم یه چیزی تو همین مایه ها باید باشه... خلاصه

یکی از اماکن فرهنگی  که توش یه قشر خاصی از جامعه دارن امرا معاش می کنن و هدف اصلی شونم ترویج و حفظ اسلامه... البته همه فقط این موارد رو حفظ کردن که مقام بالا تر پرسید بلد باشن... وارد همون اماکن که می شی  میگی صد رحمت به بیرون...!!!

قانون  "راز"  واقعا مطالب جالبی توش داره...  به نظر ما این جور کتاب ها رو باید بزارن تو سر فصل های مدارس ... بیشتر تاثیر می ذاره...

حرف ما 3 تا: بیاید با هم مهربان باشیم  شاید این آخرین دقایقی است که کنار همیم....!!!!



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 مرداد1388 توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::

13 تیر مصادف با تولد وبلاگ ما 3 تا خفن بر تمامی  جامعه اینترنت مخصوصا وبلاگ نویسان

تبریک و تهنیت باد...

وبلاگ عزیزمون ... تولد 1 سالگیت مبارک.... نادیای عزیز .. تولدت تو هم مبارک ... دوستت داریم..!!!

گویا نادیا و وبلاگ با هم دوقلو هستن... آخه هر دوشون ۱۳ تیر..!!!

تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا وب لاگ و اپ کن ....تا 100 سال زنده باشی

تا این یارو بلاگفا ........  تو رو حذف نکنه هاااا..

تولد تولد تولدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــآرک

 تولد یگانه وب لاگ اختر آسمانی ، دختران بجنوردی و بسیار پر دردسر ساز که یکم مونده بود سر مون رو به باد بده.... از همون روز اول تولدش  ما 3 تا مامان رو دیونه کرده...... همون راست میگن مامان بابا 9 تا بچه کافیه....!!!

خلاصه که عاشق این وبلاگیم تا ته اش باهاتیم وبلاگ عزیزمون ...

حرف هایی با وبلاگ:

ای مونس تنهایی های ما 3 تا ... ای که مظلوم واقع شدی و یه سری از آدمها توی این مدت هر چی حرف توی دلشون بود تو سر تو خالی کردن.... و تو که   صبر پیشه کردی و گفتی  بزار بگن... خودشون رو خالی کنن.... ولی حتی یه بار هم  نشد که از نظرات زشتی که چه در ملا ء عام و چه در نظرات خصوصی میزاشتن  ناراحت بشی و اون ها رو حذف کنی...  درود و دو  صد بدرود به این همه شکیبایی ...!!!!

 ما که با برداشتن یه کوله باری  از خستگی طاقت فرسا ی سخت امتحانات   با نمره های فوق العاده خوب  و واقعا با رضایت مندی کامل...اومدیم تا تولد وبلاگمون که الان 1 سالشه و دو تا دندون هم در آورده در کنار دوستای عزیزمون  جشن  بگیریم.

گاهی اوقات چقدر دیر زود میشود  یا شایدم چقدر زود دیر میشود....

بابا یعنی اینکه .. این گذره عمره.. که همینجوری داره مثل باد میگذره...!!!!

 من  از طرف خودم(ساناز)  تولد وبلاگمون رو به دوستای عزیزم رویا و نادیای گل  تبریک میگم و  از همینجا میگم که خیلی دوستشون دارم... امید وارم   تونسته باشم دوست خوبی واسشون باشم ... و از صمیم قلبم آرزو دارم  دوره ی کارشناسی باز هم در کنارشون باشم....

رویا::ساناز جان و نادیای عزیزم منم تولد وب لاگ دوس داشتنی مون رو بهتون تبریک میگم .انشالله تا صد سال دیگه بتونیم آپش کنیم.به کوری چشم حسودا.

انشالله شروع دوره جدید زندگیمون(کارشناسی)رو هم در کنار هم باشیم .

 

نادیاااااااااااااااا:سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....چی میخری براااااااااااااااام؟

میبینم که جمعتون جمعهکمه!!!

بابا ای ول خوشم میاد که خوشت میاد... حالا خودمونیما درسته واست تولد بگیرن و دعوتت نکنن؟؟؟ آخرش بیای که ببینی باید ظرفهارو بشوری!(بابا شوخلق کردم )جدی رو مدی نگیرین هااااا! اومدم به رویاجون و سانازجون عزیزتر از هر عزیزی بگم: دووووووووووستون داااااااااااااااااااااااااااارم بیشتر از همیشه راستی بالاخره منم نیمه ی گم شدمو پیدا کردم...بابا...ساناز تو میدونستی منو وبلاک قلهای همیم و رو نمیکردی ناقلااااااااا؟!؟ اما عیب نداره وبلاگ جون تو خودشو ناراحت نکن

و با توآم  ای وبلااااااااااااگ این ندای نادیاس که از اعماق ته او می آید و میگوید:

یه بده ببینم چه مزه مزه ای داره زود باش رد کن بیاد تا توپ قلب قلمبه مو شلیک نکردم به سمتت...



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 تیر1388 توسط :: رویا - ساناز - نادیا ::
درباره وبلاگ

به نام خدا...
خدمت دوستاي گلمون برسونيم كه
ما 3 تا دوستیم از اون خراب رفیق ها... الانم دانشجوی دانشگاه دولتی هستیم ... هدفمون هم از ساختن این وبلاگ فقط و فقط چند ثانیه شاد بودنه .....
امیدواریم از دیدن وبلاگمون لذت ببرین...
پس ما رو با نظر هاي قشنگتون به هر چه زيبا تر كردن اين وب لاگ ناچيز كمك كنيد ...
اين وب لاگ متعلق به خودتونه!!!
قربون شما...!!!!!
هرگونه انتقادات و پیشنهادات خودتون رو در قسمت نظرات بنویسید .. حتما پیگیری میکنیم...

ma3takhafan@yahoo.com
bahar 20